تبليغاتX
رویای ایکاروس

توچال

(به همنورد عزیز اردلان توتچی)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:54  توسط آرش رشیدیان  | 

دوش چه خورده­ای دلا...

برای وحید عزیز

مبدا صعود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:38  توسط آرش رشیدیان  | 

خبرنامه انجمن شریف

 

 

خوشحالم. خیلی هم خوشحالم! می­پرسی چرا، خوب به خاطر اینکه به جای یک کار فردی دارم با یک گروه کار می­کنم. شاید مسخره باشه ولی باید باور کنیم که کار گروهی تو کشور ما خیلی ضعیفه. حداقل تجربه­ی خودم اینو می­گه. خبرنامه حالا یه گروه شده که کنار هم کار می­کنن، به هم احترام می­ذارن و بزای نظرات هم احترام قائلند. گرچه این گروه تازه کارند ولی عزم راسخی دارند برای پیشرفت.بعد از 2 سال جون کندن حالا 2 تا گروه هست که با دوستانم راه انداخته­ایم. کانون فیلمی که زمان ما متروکه بود حالا پررفت و آمدترین جای انجمن شده و خبرنامه که با زحمات آرمان جون گرفت در دست ماست تا ادامه دهنده­ی راه و هدف انجمن که آگاه­کردن دانشجوهای تک بعدی دانشگاست باشیم.

خیلی خوشحالم چون کنار تیمسار، کارو، امیر و بخصوص کسری در کار راه­اندازی آیینه مجله­ی واحد مطالعاتیم. ولی هنوز خاطرات خوش گذشته گاه به سراغم می­آید. دوست دارم مثل گذشته باز آواره­ی کوه­ها بشوم و دوشادوش رفقا آواز بخوانم. حیف که بار مسئولیت بر دوشم سنگینی می­کند.

از تمام دوستان خواهش می­کنم در قوی شدن خبرنامه کمکان کنند. گرچه گروه جوان است و خام اما عزمی راسخ دارد برای فریاد ندای آزادی.

این دو تا عکس هم یادگار شیرکوه یزدند. دو دوست عزیزم عباس­آقا و محسن کاوه رفته­اند. محسن سربازیست و عباس­آقا متاهل شده. ولی وسط دوتاشان، من هنوز تنهایم. یادش بخیر تازه از کوه برگشته بودیم، خسته و کوفته تو پناهگاه کنار هم نشستیم. آرمان از مسیری اشتباه پائین رفت و 10 کیلومتر آن طرف­تر تو یه دهات دیگه پائین آمد. و دخترها تو پناهگاه بغلی بودند. آن کوهی هم که قد علم کرده برفخانه­ست. هرچه از یاد یاران بگویم کم گفته­ام. به امید فتح قله­های آزادی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 23:5  توسط آرش رشیدیان  | 

دریای ابر

برای بیخواب عزیز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 22:17  توسط آرش رشیدیان  | 

خاطره

برای آرش و آیدا و تارا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 1:18  توسط آرش رشیدیان  | 

واگویه

 

 

 

بهترین راه برای تمرکز این مغز پرآشوب من نوشتن است.حالا سوال اینجاست:چگونه نوشتن؟نوشتاری رمزی با هزار پیچ و خم؟که بعضی روزها حتی خودم هم از آنها سر در نمی آورم و باید خط به خطش را بخوانم و معنا کنم.از پشت کوهها صدا می آید.موسیقی.چه لطیف کلمات را کنارهم می گذارد و می خواند.نمی دانی امروز چه دیدم و چه کشیدم.بماند.خسته شده ام.عرق ریزان گام بر می دارم و این کلمات،آه چه با ملالت رنگ می بازند.شعری، غزلی شاید،راهی به ناکجایی شاید.

غم رفتن و نرسیدن.غم دانستن اینکه راهی نیست مفری نیست و تو باید بروی تا جان در بدن داری،تا خون در رگ داری باید بدوی.به کجا؟یا اصلاً چرا؟یا تا به کی؟تف به تو ای چرخ گردون که دل مرا با هر چرخشت دریدی!دیدۀ غمناک و خون افشان مرا بدیدی و باز زخمه بر تار زندگی زدی!ای تف به تو که در ورای و از ورای تو هیچ نمیدانم.

شبهایی در خاطرم هستند که غمی نبوده،و من آرام عاشق شده ام.در دریای طوفانی چون اولیس دست و پا زده ام و باز با دعای آرامش بر ساحل کناره گرفته ام.و باز لحظه ای و عشقی نو...

آی دل این بار دیگر در این پوچی زندگیت دل به که باخته ای؟کدامین چشمان غزل خوان شعری سروده؟کدامین گیسوی بر شانه نشسته ات از راه به درت برده؟

برو!و مرا رها کن در این دریای غم.برو و آسمان را بهل تا پس از مرگ ما انتقام خونمان را به کین بستد.از که؟از یتیمان دیگری چون من،از خونین دلان دیگری چون تو.که چرخ گردون راست این محکمه،این ملغمه،این بیهوده به موج افتاده...قاضی و قاتل و مقتولست او و ما...غبار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 19:29  توسط آرش رشیدیان  | 

نقد1

 

نقد طرح اعتراف

 

 

 

به نظر می رسد وقت نقد فرارسیده باشد.نقد را از داستانها و طرحهای خود و دوستان شروع می کنم تا در نهایت به بحث و نقد پیرامون آثار ادبی بزرگ بنشینیم.طرح داستان اعتراف که در وبلاگ چاپ شد در میان دوستان بحثهایی را پدید آورد که لازم می بینم از این طرح آغاز کنم.

داستان در نگاه اول ناشناخته می آید و به نظر اعتراف واقعی نویسنده است،یا خیال پردازی او.ساختار داستان واقعگرایانه است گرچه اتفاقاتی غیرواقعی در خود دارد.نقد ادبی به ما کمک میکند تا این طرح به نظر سکسی و بی ارزش را درک کنیم.قبل از آغاز لازم می دانم این نکته را ذکر کنم که از جویس به این سو سبکی پدید آمد که خالقِ داستان تنها نویسنده نیست،که خواننده خود باید قسمتهایی از داستان را بر اساس قرائن و شواهد موجود در داستان حدس بزند و به نوعی خلق کند.این داستان هم از این سبک پیروی میکند.

      لحن داستان کمی نامتعارف می نماید.وجود اتفاقی نا متعاف و همخوابگی در آن اشتباهاتی را سبب می شود.روایت همخوابگی در ادبیات قرن بیستم راه یافته ولی خوانندگان ایرانی به لطف سانسورچیان عزیز درک درستی از این رویداد ندارند و بعضاً آن را نشانۀ بی تعهدی نویسنده می دانند.در این گفتار با موشکافی تمام لحظات داستن سعی در رفع این ابهام دارم.سخن آخر قبل از نقد اینکه روایت این داستان  و نقد آن به منظور در خواست جامعه مبنی بر درک،چگونگی ِ درک ودرک درست آثاری هنری می باشد.امید است دوستان در دیگر زمینه های هنری نظیر سینما و موسیقی هم آثار نقادانه را چهپ کنند تا این نیاز به صورت درست و علمی در جامعه راه پیدا کند.

      این طرح یک طرح افشاگرانه است.داستانی غم انگیز که از صحبتهای درونی راوی با خود روایت می شود.مسلماً داستانی طنز یا کمدی نیست.داستانی رقت انگیز است یعنی در پایان راوی گرچه شاد است و خوشحال ولی خواننده و نمایندۀ او یعنی زن هرزه افسوس می خورند.تراژیک هم نیست که کشمکش و درگیری در جریان نیست و شخصیت با سرنوشت خود مقابله نمی کند و فاجعه ای در کار نیست.داستان با بیان دیده های راوی نقل می شود.ابراز احساسات راوی تنها قدمیست در راه فضاسازی داستان.راوی با نقابها زندگی می کند چون راهی برای ارتباط نمی شناسد.به بیان بهتر شناختی از خود ندارد تا با آن وارد اجتماع شود،بلکه شخصیتهایی در آستین دارد که به خوبی می شناسدشان و راه ارتباط اویند.

       راوی حکایت را تعریف می کند ولی روی صحبت او با کسی نیست که با خود حرف می زند یا بر کاغذی می نویسد(فرقی ندارد).خود را برای خود تعریف می کند و اولین نکتۀ داستان رخ می نماید:روایت درونی برای شناخت خود.راوی احساس می کند که برای شناخت خود که در چنگال نقابها اسیر است باید با خود صحبت کند و وضعیت خود را وصف کند.شناخت به صورت آینه ظهور می کند،یعنی راوی با دیدن نقابها در آینه نسبت به آنها شناخت پیدا می کند اما تصویری از خود ندارد.نقابها برای او غریبه هستند از این منظر که نیازهای روحانیش (آرامش،قرار و لذت) را برآورده نمی کنند و در میان آنها احساس غربت می کند

        پیرنگ داستان چیست؟پیرنگ،بازی ِنقابیست که شب ظهور می کند و برای دستیابی ِ او به یک زن هرزه است.پیرنگ در ارتباط وی با زن به اوج می رسد.

داستان سه بخش دارد:1.صحبتهای راوی2.برخورد با زن3.صحبتهای راوی پس از برخورد.

در بخش اول راوی اطلاعاتی به ما می دهد.اینکه او نقاب می زند و خودِ واقعیش را نمی شناسد.اگر شناختی دارد از نقابهاست.راوی دچار غربت است،به اساطیر پناه می برد(به همدردانی که زیر خاک مدفون شده اند)به بیت و غزل. و چون راه درمان نمی یابد دست به دامان نقابها می شود.راوی درکی از چرایی ِاین غربت ندارد.و درمان را نقابها می داند.

در بخش دوم راوی با یک زن مسن ارتباط بر قرار می کند.یک زن مسن.زن اشاره به نیمه مونث وجود او دارد و مسن بودن خاطرۀ مادر است.در این قسمت مشارکت خواننده آغاز می شود.خواننده باید دریابد که نزدیکترین فرد به آدمی برای رهایی از احساس غربت و تنهایی مادر است.که خاطرات کودکی در ضمیرناخودآگاه ما نهان است و آرامش از دست رفتۀ کودکی در ضمیر ما جای دارد.کودک برای فرار از دنیای جدید نزدیکترین مفر را بر میگزیند:مادر.وآرامش را در آغوش مادر احساس می کند.پس راوی به سراغ زن مسن می رود و سرش را در میان سینه هایش پنهان می کند تا خاطرۀ مادر را زنده کند.زن که نماد مادر است به شناخت می رسد احساس غربت او را در می یابد.ولی همخوابگی راوی با وی سوال بر انگیز است.این عمل در حقیقت نشان رشد اوست و اینکه آن خاطرات دست نیافتنی اند و البته نشان نقاب راوی.اینکه او هنوز درکی از نیاز خود ندارد.نیاز او مادر است نه سکس.سکس نیاز نقاب است و او در پنجۀ نقاب اسیر است.همخوابگی پرده از راز راوی بر میدارد:نقاب.زن می بیند پسرپچه ای به او پناه می آورد.اما علت همخوابگی را در نمی یابد.راوی برای زن رقت انگیز و ترحم آمیز است.پس زن راوی را دلسوزانه و مادرانه نگاه می کند و می بوسدش.با شرم لباس می پوشد و عجله ای برای رفتن ندارد.

       دربخش پایانی راوی خود را به ما نشان داده بی آن این آگاهی چیزی به او اضافه کند.خوشحال است بی آنکه بداند نقاب دیگری را ارضا کرده و هنوز تصویری از خود ندارد.اندکی با نقابها حرف می زند که در گفته ها تنهایی ِ من ِدرونیش لمس می شود.نقابها جور مسخره شدنش را می کشند،نقابها فعالیتهای او را کنترل می کنند وزندگی او در دست آنهاست.در پایان او به  هیچ شناختی نرسیده و حتی احساساتش را به نقابها فروخته: آه چه آزادانه زندگی می کنم؛هیچ کس تصویر حقیقی مرا نمی بیند و نمی شناسد.وبه خواب می روم تا صبح شاد و سرخوش از دروغی نو،نقاب بر چهره بزنم.

نام داستان خود گویای همه چیز هست:اعتراف.در ظاهر اعتراف به یک همخوابگی ولی در اصل اعتراف به تنهایی و دروغ.اعترافی که معترف آن را نمی داند اما خواننده در می یابد.

این داستان اشکالاتی هم دارد.درست پرداخت نشده و شواهد و قرائن کمی کوتاهند.شاید اگر داستان کمی بلندتر می بود این اشکالات رفع می شدند.این اثر بیشتر یک طرح است تا داستان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:15  توسط آرش رشیدیان  | 

 

اعتراف

 

 

در آینه که نگاه می کنم تصویر عجیبی می بینم .تصویر کسی که هیچ شباهتی به من ندارد و قرار است نزدیک ترین فرد به من باشد اصلاً قرار است خود من باشد.آری بعضی روزها فراموش می کنم نقابم را بردارم مثل راوی داستان همنوایی شبانه آینۀ من نیز صورتی از من دست نمی دهد.نقابها یار و یاورم در ارتباط با دیگرانند.عکس نقابها در آینه می افتد ولی من عکسی ندارم.اگر آنها نباشند حضورم بی معناست.و اینجاست که دلتنگی به سراغم می آید.احساس اینکه غریبه ای شده ام که در دنیا گیر کرده باشد.در به در به دنبال همزبانی می گردد اما افسوس که نزدیک ترین هم دردانش زیر خاک خفته اند.کتابها مسخره ترین موجودات عالم می شوند،چون واعظان بی عقل حرف می زنند.کلمات لوس می شوند و شاید غزلی،شاید بیتی.نه اینها هم درد مرا در مان نیستند.جلوی آینه می روم و نقاب به چهره می زنم.با نقاب خاطرات می آیند و حرفها در ذهنم ردیف می شوند.پرسه های شبانه به در خانه زن هرزه گرد ختم می شود.نمی دانم این نقاب چه رازی دارد که تمام جنده های این شهر بزرگ را جذب می کند.اما از میان همه،آن یکی که مسن تر است.با سینه های گوشتالودش و آن لمبرهای لرزانش.

.بارها احساس کرده ام که کسی باید باشد که مرا جمع و جور کند.دخترهای با کلاس که بکارتشان را برای خانۀ شوهر مخفی می کنند چاره نیستندوتنها این زنان خیابانی که در ازای تکه نانی،سیب سرخ بهشتی را گاز می زنند.وچه با ولع می چشند.

       سرم را میان سینه هایش پنهان می کنم.همه جا سیاه شده و تمام ماهیچه هایم منقبض شده اند.

        به سقف خیره می شوم،سیگاری می گیرانم و دود را حلقه می کنم.زن آرام پول را می شمارد و در کیفش می گذارد.عجله ای برای رفتن ندارد و من هم اورا بیرون نکرده ام،انگار خجالت می کشد.سریع لباسش را می پوشد.جلوی در نگاهی می کند،سیگار را خاموش می کنم بر می گردد مرا با احساسی مادرانه می بوسد و می رود.

        خالی شده ام دیگر تا چند وقت دیگر نیازمند کسی نیستم.                                                                      

 نقاب را بر می دارم. باز پهنۀ آینه خالیست.به ردیف نقابها می نگرنم:حالا می توانم آزاد باشم..اینکه تصویری ندارم راحتم می کند:اگر آرمان می گه بچه به این نقاب میگه. اگه شروین میخنده به این یکی میخنده.این نقابم کمونیسته و این یکی مسلمان.این سیگاری و این یکی ورزشکار...

آه چه آزادانه زندگی می کنم؛هیچ کس تصویر حقیقی مرا نمی بیند و نمی شناسد.وبه خواب می روم تا صبح شاد و سرخوش از دروغی نو،نقاب بر چهره بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:10  توسط آرش رشیدیان  | 

مردگان

 

 

تقدیم به تیمسار

 

 

 

آفتاب نیم روز،گرم و داغ بر پهنای خیابان می تابید و او سر پایین و عینک دودی سیاهش،با آن شیشه های بزرگ وپهنش که تا روی گونه هایش پیش آمده بودند،سریع با قدمهای کوتاه،راه خانه تا شرکت را پیاده،در سایه از گوشۀ پیاده رو می پیمود.

مسیر طولانی نبود.مارپیچی از پیاده روها با خیابان کم رفت و آمدی که عمود بر مسیر روزمرۀ پیاده روها ایستاده بود.و او هر روز،هنگام عبور،چپ و راستش را نگاه می کرد و آرام قدم در آن می گذاشت.تا به حال هیاهوی عبور ماشینی را نشنیده بود.همشان بر حاشیۀ پیاده رو لمیده؛کنار خط کشی راه راه و سفید بر پهنای سیاه آسفالت خیابان.

هر روز صبح زنگ ساعت بیداری شبانه اش را از هم می گسست و روشنایی روز پلکهای خسته اش را می گشود،تا دستها کوزۀ سفالی یادگار مادربزرگ را در آغوش کشند و آب زلال تلخی صبحگاهی دهانش را پاک کند.سیگاری می کشید،با مزۀ تلخ دود و خستگی شب روشن و خاطرۀ رویایش که محو،با احساسی از غربت در روحش،از خانه بیرون می زد.

قبل از خواب بیتی یا غزلی می خواند و در راه به جستجوی معنایی یا مفهومی می اندیشید.بتی از مرگ خوانده بود و پرده ای سیاه در ذهن و صدایی در گوش؛رطل گران.مرگ!دیکتاتور بزرگ.ویژگی:صلابت و قدرت.شوخی ناپذیرترین پدیدۀ زندگی.مرگ همه را در بر می گیرد؛بزرگ و کوچک.هیچ مفری نیست.انبوهی از شعر به مغزش سرازیر شدند.اندوهی جانکاه بر جانش سایه افکند،قدمهایش کند شدند.نگاهی به آسمان آبی و سفید با گوی بلورینش انداخت.هوا چقدر گرم است!و باز هجوم افکار:اگر الآن،همینجا،عزراییل جلویم سبز شود چه می کنم؟فرار می کنم؟یا خیلی منطقی با هم صحبت می کنیم؟یا بی هیچ حرفی کارم را می سازد؟شاید سیگاری روشن کنم،سیگاری هم به او تعارف کنم؛دستش را بگیرم و هرجا مرا برد همراهش شوم؛تا اعماق مرگ؟!زندگی!ملغمۀ بی قانون مطلقها!از زندگی چه دارم؟!جز کوله باری از یاس و سرخوردگی.شکست و اندوه!غم آنچه از دست داده ام،غم آنچه بدان دست نیافته ام.تف!

دوست داشت همینکه سرش را بالا می آورد،دخترک سیاه چشم و خوش قد و قامتی می دید. با طرح تبسمی در چشمهایش.گیسوانی سیاه و بلند که با عجله زیر روسری،بی تکلف جای گرفته اند و با باد میرقصیدند.روپوش چروک،گشاد و کوتاهش با آن رنگ سفید و شیری اش که با راه رفتنش نقشی از اجزای پنهان اندامش می زدند.(قدمهایش را تندت کرد.)به دنبالش که راه می افتاد،دخترک نگاهی به عقب می انداخت،زیر لب خنده ای می کرد،دستش را جلوی دهان می برد و سرش خم می شد،لرزه ای در راستای گردنش تا بالا پدید می آمد.و او واله و شیدا، دست در دست عزراییل به دنبال دخترک می دوید.آه این چشمها،این اندام،این صدای خنده،همه و همه چه زیبا صلابت مرگ را سخره گرفته اند!

کناری ایستاد،دستش را حائل باد کرد و سیگاری گیراند.قدمهایش کوتاهتر شده بودند و در هر قدم آرامشی دست نیافته ظهور کرده بود.دود از بینی و دهانش بیرون می ریخت.ذهن آشفته اش اندکی نظم گرفته بود و موجی از سوالهای بی جواب به آرامش دیر یافته اش حمله ور می شدند:شهید!شهید؟یعنی کسانی که لحظۀ وصال را درک کرده اند ونام آور هم شده اند و جسمشان پس از مرگ تاثیرگذار است.من شهیدم؟من که لحظۀ وصال را درک نکرده ام.وجسمم پس از مرگ تاثیرگذار کسی نخواهد بود.می دانم پس از مرگم جز استخوانهای پوسیده بی خونم چیزی بر جای نخواهد ماند.نه من شهید نیستم و نخواهم شد!اما من و تمام کسانی که در چرخ دنده های این نظم مدرن له شده اند چیستند؟کیستند؟غبار؟اصلاً چرا شهیدان در جنگ اینقدر نام و نشان دارند و ما له شدگان تاریخ،بی نام و نشان،بی سنگ قبری با شعری تزئین شده یا حتی گل سرخی؟آنان که نامشان در بوق و کرناست و چنان تقدس یافته اند که نزدیک شدن به آنها با آن هاله های نور،چنان دور و دست نیافتنی ست؟آنانکه چون زبان به نقدشان می چرخد بارانی از سنگ و گلوله از کنار گوشم صفیرکشان می گذرد که های اینان قلب تاریخند،که آی اینان میراث داران خون نهفته خدا در رگهای آدمیانندفکه آی اینان خونشان را بذل زندگی تو کرده اند؟پس من چه؟حرف خوبی و بدی اینان نیست،حرف از مرگ من است .من و مایی که در کلبۀ تاریک و خاکستری خود در جستجوی اتاق آبی،سراسیمه همه دنیا را گشته ایم.ما که در غربت روزمرگی،نه جنگی داریم تا در جبهه اش در سنگرها بتازیم،نه ندای انالحقی تا بر دارمان کشند و بسوزانند و خاکسترمان را بر باد دهند.ما که در غربت سیاه می جنگیم و نعرمان در گلو خفه می شود و بار فریادهامان را بر دوش می کشیم.آری ما شهیدان زنده ایم  که از خاک برآمدیم  و خاک می شویم.نه چون شهیدان مرده جسممان زنده در زیر خاک تا ابد تاثیرگذار تاریخ.جسممان فریاد است و خونمان،خسته از رفت و آمد در رگهای پوسیدمان صدای ماست.شهیدان زنده؛که در اوج یاس و پوچی یا در بلندای لذت و وادادگی یا در عمق روزمرگی قدر مرد را در انجام یک مسئولیت یک بینش و یک امید می بینند.آری ما زندگی را برگزیدیم.نشستیم و همه را دیدیم؛چون قلمی زخم کش با دلی خوش افشان.آری مرگ دیگری هست و آن مرگ ماست.مقهلۀ بلند و روشن مرگ ما را از یاد برده!اگر شهیدان قلب تاریخند ما خود تاریخیم!خون رگهای تاریخیم و خاطرمان در ارواح آدمیان جاریست و جسممان آیینۀ زندگی.

بالاخره صدای ماشین هم شنیدم!شیشه هایش ریز ریز شده اند زمین و آسمان می رقصند.آه چه زیباست!و زمین چه سفت و سخت شده!احساس می کنم خون سر و رویم را پوشانده.خون سرد...خون شادم از فرار از زنجیر تو در توی رگهایم.

خیابان مملو از جمعیت،تا به تماشای تصادف چند ماشین.«کسی هم مرده؟»«می گن یکی داشته از خیابون رد می شده...»

 

 

                                               
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 17:5  توسط آرش رشیدیان  | 

  در سوگ ...

 

 

 

 

 

   دورترین نقشها در ذهنم آرام آرام رنگ می بازند و رنگها در هوای محو غروب پشت کوهها می روند و سیاهی شبطلوع می کند.با طلوع سیاه شب ستاره ها یکایک رخ می نمایند و گوشه گوشۀ آسمان جای می گیرند.آسمان با زمینۀ سیاه،قاب خالی عکسیست که ستاره ها در آن نشسته اند و می چرخند.دنیای اطرافم روز و شب خاکستریست.دوست دارم آسمانم را رنگ بزنم.دنیایم را رنگ بزنم.با دقت تمام حاشیۀ دو گوی درشت آبی رنگ صورتت را سیاه کنم،ابروهایت را نازک در بالا نقش دهم.دهانت را زیبا و مرواریدهایت را سفید نقاشی کنم.گیسوان حناییت به چهره ات می ریزند و آه...چهره ات زیباترین چهرۀ دنیا می شود.قلمو و سطل رنگ از دست من می افتد و دنیا پاییز می شود:رنگارنگ.و تو مشتاق کشف این ناکجاآباد در افق دور می شوی.به دنبال سرزمین دورتر از دور می روی و باز دنیا خاکستری می شود.دود از شکاف دهانم بیرون می لغزد و دوباره گلویم را می سوزاند.باغ انگوری جان می گیرد؛خوشه های درشت با قطرات شبنم؛خنک!خوشه ای را مشت می کنم.می چلانمش و قطرات شیرینش را در گلویم خشک،می چکانم.آرام آرام فرو می روند.دهانم را تلخ می کنند،به گلویم که می رسند،می سوزانند و تا درونم را داغ می کنند و فرو می روند؛تا اعماق روحم.به کناری می نشینم،زیر سایۀ بیدافشان.گریه می کنم.آسمان آبی شده.....تو به آسمان رفتی و آسمان آبی شد......و من گریه می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:21  توسط آرش رشیدیان  |